X
تبلیغات
به وبلاگ سعیـــــــد تلاش خوش اومدین
























به وبلاگ سعیـــــــد تلاش خوش اومدین

بیا دوری کنیم از هم
بیا تنها بشیم کم کم
بیا با من تو بدتر شو
بیا از من تو رد شو
رد شو

ببین گاهی یه وقتایی دلم سر میره از احساس
نه میخوابم نه بیدارم از این چشمای من پیداست
تنم محتاج گرماته زیادی دل به تو بستم
هیچ دردی در این حد نیست من از این زندگی خستم
دلم تنگ میشه بیش از حد
دلم تنگ میشه بیش از حد
دلم تنگ میشه بیش از حد
دلم تنگ میشه بیش از حد

بیا دوری کنیم از هم
بیا تنها بشیم کم کم
بیا با من تو بدتر شو
بیا از من تو رد شو
رد شو

نوشته شده پنجشنبه 19 اردیبهشت1392 توسط سعید حضرتی| |

حيف كه روي تو غيرت دارم
و گرنه از همين سطر نوشته هام روسريت را بر ميداشتم
تا همه ببينن چه خيالي با فته ام از موهايت !!!
نوشته شده چهارشنبه 4 اردیبهشت1392 توسط سعید حضرتی| |

چگونه بال زنم تا به ناكجا كه تويي                    بلند مي پرم اما نه آن هوا كه تويي

نوشته شده چهارشنبه 28 فروردین1392 توسط سعید حضرتی| |

دانلود آهنگ برگرد

saeedtalash

آهنگی زیبا از محمد علیزاده

ارزش داره برگرده ؟؟؟

نمیدونم !!

نوشته شده شنبه 19 اسفند1391 توسط سعید حضرتی| |

" وقتی عطر تنت را میخواهم به باد هم التماس میکنم.......خدا که جای خود دارد "
نوشته شده شنبه 19 اسفند1391 توسط سعید حضرتی| |

" نوشته ها بهانه است، فقط مينويسم كه يادآوري كنم بيادتم...باورش با تو...! "

 

" چه آشوبيست در دلم وقتي نمي دانم درنبودنم ... به بودن ِ چه كسي فكر مي كني ...! "  

نوشته شده چهارشنبه 9 اسفند1391 توسط سعید حضرتی| |

" اول مطمئــن بـــاش کــه نمــی ریــــزد بعــد تکیـــه کــــن ، هــر کســی واســه آدم تکیــه گـــاه نمــی شــه . . .!

" تاریخ تولدت مهم نیست، تاریخ "تبلورت" مهمه...! اهل کجا بودنت مهم نیست ،"اهل و بجا" بودنت مهمه...! منطقه زندگیت مهم نیست،"منطق زندگیت" مهمه...! و گذشته زندگیت مهم نیست ، امروزت مهمه که چه گذشته ای واسه فردات میسازی "

نوشته شده چهارشنبه 9 اسفند1391 توسط سعید حضرتی| |

مگذار كه عشق ، به عادتِ دوست داشتن تبديل شود !

مگذار كه حتي آب دادنِ گلهاي باغچه ، به عادتِ آب دادنِ گلهاي باغچه بدل شود !
عشق ، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتنِ ديگري نيست ، پيوسته نو كردنِ خواستني ست كه خود پيوسته ، خواهانِ نو شدن است و ديگرگون شدن.
تازگي ، ذاتِ عشق است و طراوت ، بافتِ عشق . چگونه مي شود تازگي و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند ؟
عشق، تن به فراموشي نمي سپارد ، مگر يك بار براي هميشه .
جامِ بلور ، تنها يك بار مي شكند . ميتوان شكسته اش را ، تكه هايش را ، نگه داشت . اما شكسته هاي جام ،آن تكه هاي تيزِ برَنده ، ديگر جام نيست .
احتياط بايد كرد . همه چيز كهنه ميشود و اگر كمي كوتاهي كنيم ، عشق نيز .
بهانه ها جاي حسِ عاشقانه را خوب مي گيرند.

نوشته شده چهارشنبه 9 اسفند1391 توسط سعید حضرتی| |

" من ماندم و 16 جلد لغتنامه که هیچکدام ازواژه هایش مترادف این " دلتنگی" های لعنتی نمیشوند. کاش دهخدا میدانست دلتنگی معنا ندارد ، درد دارد.... "
نوشته شده سه شنبه 8 اسفند1391 توسط سعید حضرتی| |

" قـــهـــرها بـــهـــانــــه اســــت !!! کسی که دوستت دارد ... برای ماندن در بين هزاران نقطه ی سياه شب حتی اگر یک نقطه ی سپید بیابد دلیلش می کند برای ماندن !!! و کسی که می خواهد برود ... در سپيدی روز حتی اگر نقطه ای سياه را هم نيابد با انگشتش به گوشه ای اشاره می کند که انگار نقطه ای سياه يافته !!! کسی که رفتنی است بــــگــــذار بـــرود !!! "
نوشته شده سه شنبه 8 اسفند1391 توسط سعید حضرتی| |

این روزها سخاوت باد صبا کم است
یعنی،خبر ز سوی تو _این روزها_کم است

اینجا_کنار پنجره_تنها نشسته ام
در کوچه ای که عابر درد آشنا، کم است

من دفتری پر از غزلم ناب ناب ناب
چشمی که عاشقانه بخواند مرا ،کم است

باز آ!ببین که بی تو در این شهر پر ملال
احساس ،عشق،عاطفه،یا نیست یا کم است

اقرار می کنم که در این جا_بدون تو_
حتی برای آه کشیدن ،هوا کم است

دل در جواب زمزمه های "بمان"من
می گفت"می روم"که در این سینه جا کم است

غیر از خدا ،که را بپرستم ؟تو را تو را
حس می کنم برای دلم یک خدا کم است...
نوشته شده سه شنبه 8 اسفند1391 توسط سعید حضرتی| |

غم من از دوریست = نکه از فاصله هاست

                                     شاید این فاصله ها= محک عشق خداست
دوری از فاصله نیست= دوری از بی مهر یست
شاید این بی مهری =علت فاصله هاست
غمم از بی مهریست = نه فقط بی عشقی
دردم از دوری نیست =دردم از فاصله نیست
دردمن بی مهریست =عدم عشق و وفاست
من اگر بی مهرم = تو اکر بی عشقی
پس چرا بین ما = باز این جاذبه هاست
اگر این فاصله را = ضرب در بی مهری
عددحاصله را =جمع با عشق خودت
این عدد را منها = از شب و تنهایی من
عددمانده بجاعشق من از این سالهاست
عدد مانده بجا درد من از این روزهاست
عدد مانده بجا حس من از این رویاست
عددمانده بجاسهم من از این سوداست
عدد مانده بجا حق من از این دونیاست
نوشته شده شنبه 11 آذر1391 توسط سعید حضرتی| |

هرگز روزت را با تکه های شکسته دیروز آغاز مکن !!!

                                                                               امروز روز دیگریست ...

نوشته شده سه شنبه 7 آذر1391 توسط سعید حضرتی| |

ازغافلان محرم مراجدا کنید / کم کم پروانه‌هاى روزدهم راصدا کنید / چیزى دگر به شهادت مولا نمانده است / به مجلس حسین که میروید مرا هم دعا کنید.

نوشته شده جمعه 26 آبان1391 توسط سعید حضرتی| |

 

دانلود آهنگ حباب

نوشته شده چهارشنبه 3 آبان1391 توسط سعید حضرتی| |

اديسون در سنين پيري پس از كشف لامپ، يكي از ثروتمندان آمريكا به شمار مي رفت و
درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمايشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگي بود هزينه مي
كرد...

اين آزمايشگاه، بزرگترين عشق پيرمرد بود . هر روز اختراعي جديد در آن شكل مي گرفت
تا آماده بهينه سازي و ورود به بازار شود.

در همين روزها بود كه نيمه هاي شب از اداره آتش نشاني به پسر اديسون اطلاع دادند،
آزمايشگاه پدرش در آتش مي سوزد و حقيقتا

كاري از دست كسي بر نمي آيد و تمام تلاش ماموان فقط برا ی جلوگيري از گسترش آتش به
ساير ساختمانها است!

آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولي به اطلاع پيرمرد رسانده شود...

پسر با خود انديشيد كه احتمالا
پيرمرد با شنيدن اين خبر سكته مي كند و لذا از بيدار كردن او منصرف شد و خودش را به
محل حادثه رساند و با کمال تعجب ديد كه پيرمرد در مقابل ساختمان آ زمايشگاه روي يك
صندلي نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره مي كند!!!

پسر تصميم گرفت جلو نرود و پدر را
آزار ندهد. او مي انديشيد كه پدر در بدترين شرايط عمرش بسر مي برد.

ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را
ديد و با صداي بلند و سر شار از شادي گفت: پسر تو اينجايي؟

مي بيني چقدر زيباست؟!! رنگ آميزي شعله ها را مي بيني؟!! حيرت آور است!!!

من فكر مي كنم كه آن شعله هاي بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده
است ! واي! خداي من، خيلي زيباست ! كاش مادرت هم اينجا بود و اين منظره زيبا را مي
ديد . كمتر كسي در طول عمرش امكان ديدن چنين منظره زيبايي را خواهد داشت! نظر تو
چيست پسرم؟!!

پسر حيران و گيج جواب داد : پدر تمام زندگيت در آتش مي سوزد و تو از زيبايي رنگ
شعله ها صحبت مي كني؟!!!!!!

چطور ميتواني؟! من تمام بدنم مي لرزد و تو خونسرد نشسته اي؟!

پدر گفت : پسرم از دست من و تو كه
كاري بر نمي آيد . مامورين هم كه تمام تلاششان را مي كنند. در اين لحظه بهترين كار
لذت بردن از منظره ايست كه ديگر تكرار نخواهد شد...!

در مورد آزمايشگاه و باز سازي يا نو سازي آن فردا فكر مي كنيم ! الآن موقع اين كار
نيست! به شعله هاي زيبا نگاه كن كه ديگر چنين امكاني را نخواهي داشت!!!

توماس آلوا اديسون سال بعد مجددا در
آزمايشگاه جديدش مشغول كار بود و همان سال يكي از بزرگترين اختراع بشريت يعني ضبط
صدا را تقديم جهانيان نمود . آري او گرامافون را درست يك سال پس از آن واقعه اختراع
کرد...

مشكلات امروز ما نبايد باعث شوند كه،
دست از تلاش براي موفقيت فردايمان برداريم
نوشته شده جمعه 28 مهر1391 توسط سعید حضرتی| |

اصلا چرا دروغ، همین پیش پای تو
   گفتم که یک غزل بنویسم برای تو
احساس می کنم که کمی پیرتر شدم
          احساس می کنم که شدم مبتلای تو
برگرد و هر چقدر دلت خواست بد بگو
                 دل می دهم دوباره به طعم صدای تو
از قول من بگو به دلت نرم تر شود
                        بی فایده ست این همه دوری ، فدای تو!
       دریای من ! به ابر سپـردم بیـاورد:
                       یک آسمان ، بهانه ی باران برای تو
                                       ناقابل است ، بیشتر از این نداشتم
                                                                  رخصت بده نفس بکشم در هوای تو
نوشته شده جمعه 28 مهر1391 توسط سعید حضرتی| |

ممنونم از اینکه با نظراتتون خوشحالم کردین

 

نوشته شده جمعه 28 مهر1391 توسط سعید حضرتی| |

زندگي جريان دارد

نوشته شده چهارشنبه 19 مهر1391 توسط سعید حضرتی| |

دلم برای کسی تنگ است
که آفتاب صداقت را
به میهمانی گلهای باغ می آورد
و گیسوان بلندش را به بادها می داد
و دستهای سپیدش را به آب می بخشید.

دلم برای کسی تنگ است
که چشمهای قشنگش را
به عمق آبی دریای واژگون می دوخت
و شعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند.

دلم برای کسی تنگ است
که همچو کودک معصومی
دلش برای دلم می سوخت
و مهربانی را نثار من می کرد.

 


دلم برای کسی تنگ است
که تا شمال ترین شمال
و در جنوب ترین جنوب
همیشه در همه جا
آه با که بتوان گفت؟
که بود با من و پیوسته نیز «بی من» بود
و کار من ز فراقش فغان و شیون بود
کسی که بی من ماند!
کسی که با من نیست!
کسی... دگر کافی ست...

نوشته شده دوشنبه 16 مرداد1391 توسط سعید حضرتی| |

Design By : Night Melody